چهارمین محفل ماه رجب


چهارمین محفل ماه رجب
1397/1/27

  اعلام برنامه

ساعت 18:50 الی 18:58) تلاوت قرآن توسط آقای قاسمی
ساعت 18:58 الی 19:04) جمع خوانی دعای فرج
ساعت 19:04الی 19:06) جمع خوانی دعای وحدت به منظور ایجاد وحدت و همدلی و از بین بردن نفاق و تفرقه
ساعت 19:10 الی 20:00) سخنرانی توسط استاد خاتمی نژاد
ساعت 20:02) اقامه اذان توسط آقای قاسمی
ساعت 20:10 الی 20:30) اقامه نماز جماعت مغرب و عشاء توسط آقای ساربانی
ساعت 20:34) اتمام مراسم و پذیرایی


دروغ گویی

- بيان حکمت 92 نهج البلاغه.
- پست ترين مرتبه دانش جايي است که فقط لفظ است و به مرحله عمل نمي رسد و بالاترين مرتبه دانش آن است که به مرحله عمل مي رسد.
- حواسمان باشد هرقدر علم داريم عامل به آن علم باشيم.
دروغ گويي در مقام اظهار بندگی:
- در کوفه وقتي حضرت علي عليه السلام چندروز در بستر افتادند يتيم هاي کوفه متوجه شدند ايشان برايشان غذا مي بردند.
- هشدار قرآن: مبادا شيطان را بپرستيد. در عصر حذف خدا شيطان هم پرستيده مي شود.
- اشکال کار ما اين است که همه را جز خدا مؤثر مي دانيم.
- ابليس قسم خورده است که همه را با خود پايين بکشد.
- دروغ گويي در دعا و مناجات:
- راه کمال سختي است.
- براي قبول شدن در کنکور سختي مي کشيم اما به دين که مي رسيم حاضر نيستيم سختي هارا تحمل کنيم.
- يک بار به دنيا مي آييم پس تميز زندگي کنيم. مهم اين است که روي نفس خود پا بگذاريم.
- بيان خاطرات 31 و 33 از کتاب يادگاران شهيد همت با موضوعات محبت الهي و روابط ميان همسران.
- محبت را اگر خدا بخواهد به دل ها بيندازد کسي نمي تواند مقابله کند.
- يکي از ويژگي هاي ههمسر، همراهي است.
خاطره 31:
- مثل فنر از جا كنده شد. هميشه جلوي پاي بسيجي بلند مي شد و بعد انگار سال ها همديگر را نديده باشند، مي پريدند بغل هم .
بسيجي دراز كشيده بود كف سنگر، سرش را بالا آورده بود و به پاهاي حاجي كه با دوربين اطراف را مي پاييد، تكيه داده بود و درددل مي كرد .
يك وقت مي ديدي او را تنگ، بين دست هايش گرفته. صورت به صورتش مي گذاشت و انگار زير گوش حاجي ورد بخواند، لب هايش مي جنبيد. حاجي بين اين دست ها چه قدر آرام بود .
تا مي ديدشان، گل از گلش مي شكفت. مي دويد طرفشان؛ آن ها هم. حاجي براي بچه ها يا يك پدر بود، يا يك پسر، يا يك برادر. بعد از چند روز دوري، مثل اينكه گمشده اي را پيدا كرده باشند، دست مي كشيدند به سر و دوش حاجي و او را بو مي كردند .
خاطره 33:
- توی جبهه انقدر به خدا میرسی، می‌آی خونه یه خرده ما رو ببین!
شوخی می کردم. آخر هروقت می‌آمد هنوز نرسیده، با همان لباس ها می‌ایستاد به نماز. ما هم مگر چقدر پهلوی هم بودیم؟ نصفه شب می‌رسید. صبح هم نان و پنیر به دست، بندهای پوتینش را نبسته، سوار ماشین می‌ شد که برود.
نگاهم کرد و گفت: ((وقتی تو رو می‌بینم، احساس می‌کنم باید دو رکعت نماز شکر بخونم.))

سخنران: آقای استاد خاتمی نژاد


عکس هایی از محفل

راه های ارتباطی با هیأت رهروان سیدالشهداء g


اراک، خیابان شهید سعید ادبجو، روبروی پمپ بنزین، بن بست شهید محمدی هیأت رهروان سیدالشهداءg

  info@mahfelezekr.ir

  1979 3412 086

  منتظر پیام های شما هستیم.