سومین محفل ماه ربیع الاول در میلاد پیامبر اکرمa و امام صادقg


سومین محفل ماه ربیع الاول در میلاد پیامبر اکرمa و امام صادقg
1395/9/27

  اعلام برنامه

ساعت 17:27) اقامه نماز جماعت مغرب و عشا و تلاوت آیات 102 تا 112سوره مبارکه انبیاء توسط برادر مهدی محمدی نیا
ساعت 17:50) اجرای مولودی به مناسبت میلاد پیامبر اکرم a و امام صادق g توسط برادر علی دولت آبادی
ساعت 18:34 ) اشاره به بخشی از زندگی “شهید محمد جعفر انصاری” و تقدیم ثواب مجلس به روح ایشان توسط برادر حامد صفری
ساعت 18:50 ) پخش نماهنگ ” جان شیرین ” با موضوع سخنرانی امام خامنه ای درباره پیامبر اسلام به مدت 8 دقیقه
ساعت 18:58 ) جمع خوانی دعای وحدت توسط همه حضار به منظور ایجاد وحدت و همدلی و از بین بردن نفاق و تفرقه
ساعت 19:03 ) سخنرانی دکتر خاتمی نژاد درباره پیامبر اکرمa
ساعت 19:20 ) اتمام مراسم و پذیرایی


درباره پیامبر اکرمa

* تنها جایی که خداوند در قرآن بر سر مؤمنین منت نهاده است ، در آیه شریفه 164 سوره مبارکه آل عمران و به خاطر برانگیختن “حضرت محمد a” به پیامبری در میان امت ایشان است .
: « لقد مَنَّ الله علی المؤمنین إذ بعث فیهم رسول من أنفسهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و إن کانوا من قبل لفی ضلال مبین »
* آمدن صد و بیست و چهار هزار پیامبر ، شاید به دلیل اصرار بسیاری از بندگان برای گمراهی و رفتن به سمت پرتگاه بوده باشد .
* در تفسیر سوره حمد ، علامه طباطبایی به این موضوع می پردازند که منظور از خالق ، همان “رب” است . این نیست که خالق ، تنها خلق کرده و کنار کشیده است . بلکه پرورش انسان را نیز عهده دار است .
* دکتر شهیدی می فرمایند : خطبه حضرت زهرا Bدر مسجد مدینه برای چند درخت خرمای باغ فدک نبود ، بلکه او نگران چیز دیگری بود …

سخنران: آقای دکتر سید محمد خاتمی نژاد

دریافت فایل صوتی سخنرانی

شهید محمد جعفر انصاری

  زندگی نامه
نام پدر: علیرضا
تاریخ تولد:1341
محل تولد: اراک
نام عملیات: کربلای یک
تاریخ شهادت: 15/4/1365
محل شهادت: منطقه مهران
محل خاکسپاری: گلزار شهدای اراک
رنگ صورتش زرد شده بود. معلوم بود از دست راست قطع شده اش خون زیادی رفته. دست چپ من هم تیر خورده بود.کنار برانکاردش نشسته بودم و منتظر انتقال به اهواز یا جای دیگری بودیم، آژیر آمبولانس ها، صدای بالگرد­ها و فریاد استغاثه یا زهرا و یا حسین بعضی از مجروحین در هم آمیخته بود: لباس­های آن ها را کاملا بسوزانید، به شدت شیمیایی شدند. ظاهراً قطع نخاع شده باید سریعاً عمل شود.
این­ها صدای امداد­گران، پرستاران و پزشکان جوانمردی بود که در اورژانس صحرایی و بیمارستان پشت جبهه با تلاش و کوشش خود قصد داشتند برای سلامتی و باز گرداندن مردانی بزرگ تلاش می کردند. دو تن از امدادگران دستان مردی را که قصد فرار داشت گرفته بودند، آن یکی می­گفت فرمانده گردان است، موجی شده، می خواهد به خط مقدم برگردد.
انگار آن روزها فرار هم معنا و مفهوم دیگری داشت. چهره­ های متبسم و لبخند شیرین و موفقیت آمیز بعضی از مجروحین حکایت از شکستن خیبر و فتح جزایر جنوبی و شمالی را می­کرد. در این گیر و دار صدای آشنایی را شنیدم که برایم خیلی مانوس بود همین که برگشتم چهره رنگ پریده­ی جعفر را دیدم. یاد شب اعزام گردان افتادم که با هم با تاخیر به ایستگاه قطار در اراک رسیدیم و با درب های بسته قطار روبرو شدیم. قطار حرکت کرد و ما بالاجبار و پیش چشم­های متعجب رزمندگان و خانواده هایشان بعد از انداختن کوله به داخل قطار از پنجره­ی قطار در حال حرکت به داخل آن رفتیم.
دست جعفر ترکش خورده بود، اما زبانش با همان قوت کار می­کرد. رو به من کرد و گفت: خوب ترکش نجات خوردی یا فرار کردی… خلاصه با هم راهی اهواز و از آنجا برای ادامه درمان به مشهد اعزام شدیم. عجب جایی آمده بودیم . ارزش هزار ترکش را هم داشت.
در خانواده مذهبی در محله پل برق شهرستان اراک به دنیا آمد،تحصیلات ابتدایی 1341 فرزند مرحوم حاج علیرضا که در نوزدهم اسفند ماه محمدجعفر انصاری«شهید و راهنمایی را همچون سایر همگنان خود گذرانید. آغاز حضور او در دبیرستان مقارن با اوج مبارزات حق طلبانه ملت ایران و نهایتاً پیروزی انقلاب اسلامی بود. برهمین اساس او به همراه سایر افراد خانواده دوشادوش دیگران در فعالیتهای مربوط به انقلاب شرکت می­کرد و با دوستان خود در دبیرستان شریعتی و همچنین مسجد مرحوم حاج آقا تقی اقدام به تشکیل هسته­های مقاومت نموده بودند.
با آغاز جنگ تحمیلی پس از فراگیری آموزش­های لازم در زمره رزمندگان درآمد و بسوی جبهه­ ها شتافت. شرکت در عملیات فتح قله شیاکوه در منطقه گیلان غرب اولین حضور وی بود و آن­چنان او را مجذوب جنگ کرد که دیگر دل کندن از آن برایش دشوار بود.
محمدجعفر در مناطق مختلف عملیاتی غرب و جنوب کشور از جمله طلائیه، شلمچه، جزایر مجنون، فاو، لولان، فکه، پیچ انگیزه، مهران، اشنویه و…. حضوری پر رنگ داشت و، کربلای یک به عنوان رزمنده­ی موثر عملیاتی، شرکت فعال داشت. دسته آلمان­ها و 8 در عملیات­های بزرگی چون مطلع الفجر، رمضان، والفجر مقدماتی، خیبر، بدر، والفجر گروه عقرب او زبانزد بچه­های گردان و لشگر بود. وی در این عملیات بارها مجروح شده بود و سه بار هم به بیمارستان رفت درد ناشی از جراحت را به جان می­خرید و هر بار به محض اندک بهبودی و علیرغم ممانعت پزشکان آن­چنان ، بار دیگر بی­درنگ به جبهه می­شتافت تا از کاروان عظیم مجاهدان فی سبیل الله باز نماند. در این مدت شهادت دوستان و همرزمانش که بعضاً از کودکی با هم قرین بودند بر او تاثیر گذاشته بود که بیقراری در پیکر زخم خورده اش موج می زد.
محمدجعفر علیرغم این همه تلاش از تحصیل و ادامه آن غافل نبود، لذا از فرصت به دست آمده ناشی از مجروحیت استفاده و در آزمون تربیت معلم شرکت کرد و از اسفند ماه در زمره دانشجویان مرکز تربیت معلم شهید باهنر تهران در رشته ی پرورشی قرار گرفت. بدین شغل معلمی را برای آینده اش برگزید. چند صباحی در سنگر تعلیم و تربیت و در محضر اساتید درس پرورش روح و جان را فرا گرفت. اما از حضور او در کلاس­های درس این مرکز چیزی نگذشته بود که به قول خودش بوی عملیات او را با دست و چشمی مجروح دوباره به سوی جبهه­ ها کشاند . روحیه سلحشوری و حضور پرشور جوانانی چون او جبهه را رنگ و جلای خاصی بخشیده بود آن روزها هنگامه سبقت در خیرات بود و هر کس هر کاری از دستش بر می­آمد انجام می­داد. اگر چشم دل را می­گشودی دسته دسته ملائک را می­دیدی که به پابوس افلاکیان خاک نشین آمده­اند تا در مناظره رو در رو با پترس ملک حرفی برای گفتن داشته باشند.
در این مسابقه تقسیم غنائم عشق، مربی پرورشی هم همراه چند تن از دوستانش در گردان رزمی همچون گذشته کفاشی صلواتی راه انداخته بود. و هر گاه عازم جبهه می­شد نیمی از کوله پشتی او کتاب و وسایل کفاشی بود. پینه دوز گردان علی بن ابیطالب g با نخ و سوزن کفش­های بیدار دلانی را میدوخت که برق قدم­هایشان نوید بخش آزادی بشریت از قید و بند اغلال مستکبرین بود. دو بعد از ابعاد زندگی او، شخصیت چند بعدی اش را تحت­الشعاع قرار داده بود. ملاحت و شوخ طبعی، صلابت و استواری. نمازها و سرکشی­های شبانه، وقار و سرسختی در آموزش­ها، بازی و سرگرمی برای رزمندگان، شکار عراقیها با تفنگ قناصه همه و همه شخصیت محبوب و دوست داشتنی را در بین بچه­ های گردان به جعفر داده بود.
پایگاه بسیج مقداد مملو از جمعیت شده و رفت وآمد نیروهای اعزامی به جبهه، پایگاه را شلوغ کرده بود. در گوشه­ی مسجد پسر نوجوانی کز کرده و زانوی غم بغل کرده بود. هر چه بچه­ ها به او سلام می­دادند، جواب کسی را نمی داد. جعفر که با دو نفر از دوستانش برای نماز و فرار از گرمای شهر اهواز، به این پایگاه آمده بودند متوجه پسر نوجوان شد. او که خود را در جایگاه مربی پرورشی می­دید، به طرف نوجوان حرکت کرد و به او سلام بلندی کرد. نوجوان هم با خشم و غضب نگاهی به جعفر کرد ولی جواب نداد. جعفر که متوجه ناراحتی او شد تلاش را برای جذب او شروع کرد و گفت: «اسمت چیست؟»
پسر خیلی آهسته گفت : رضا
برای چی اینطوری نشستی؟
آخه نمی­گذارن برم جبهه. منو اینجا نگه داشتن میگن اینجا مقر پشتیبانه، باید همین جا بمونی.
مگه تو دانش آموز نیستی؟ باید درس بخونی. برای چی میخوای بری خط؟ با بچه های محلتون مسابقه گذاشتی؟ تو جبهه ممکنه دست و پای آدم قطع بشه.
معلومه تو هم متوجه نیستی، من برای دفاع از دین و میهنم اومدم، چرا شما نمی­فهمید. جبهه هر چند هم سخت باشه من تصمیم خودم رو گرفتم . باید منو ببرید خط مقدم. عیب نداره بگذار من با مسوولان صحبت کنم اگه اجازه دادند، خودم میبرمت.
اخم های پسر باز شد و گفت: باشه پس زود برو باهاشون صحبت کن. جعفر رفت و چند لحظه بعد برگشت و با رضا به طرف مقر گردان در منطقه مهران حرکت کردند .حالا دیگر رضا و جعفر دوست صمیمی و یار غار هم شده بودند. رضا مثل پروانه گرد معلم خود می چرخید و جعفر را تنها نمی­گذاشت .حتی گاهی که جعفر با قناصه برای شکار نیروهای دشمن راهی سنگر کمین بود با او همراه می­شد.
15 تیرماه 1365، 5 روز از آغاز عملیات کربلای یک در منطقه قلاویزان مهران با رمز یا ابوالفضل العباس ادرکنی gگذشته بود. رزمندگان در حال تثبیت مواضع به دست آمده بودند معلم دلسوز بعد از اینکه دانش­آموز خود را در یک سنگر مستقر کرد، مثل همیشه با تیر بار یا آرپی جی، در حال نبرد و درگیری بود. با شجاعت و دلاوری، جبهه و سینه دشمن را در زیر آتش ایمان خود گرفته و با شدت عرصه را بر دشمن تنگ کرده بود. همچنان که با مهربانی بین نیروهای گروهان خود رحمت و محبت را تقسیم می­کرد. در یکی از این تغییرات مواضع، از سنگری به سنگر دیگر، خمپاره 120میلیمتری دشمن، بر روی سنگر فرماندهی گردان فرود آمد و یکی از یلان گردان علی­بن ابیطالب به همراه سه تن از همسنگرانش سر را به سجده خون گذاشته و پیکر غرق به خون و بی سر و جان شان، سوی دیگر افتاده بود. وقتی شقایق های دامنه قلاویزان با خون حنجره ی جعفر رنگین تر شدند، رضا با پیکر بی سر او مواجه شد و آخرین زمزمه هایش را که میگفت: در جنگ باید سر خود را به خدا عاریت داد، گوش جانش را نوازش می کرد. پیکر بی سر او پس از چند روز به زادگاهش شهر اراک منتقل و پس از طواف در مسجد محله که آرزویش را داشت و تشییع پر شکوه با دستان پر مهر پدر و مادر خود در بهشت زهرای اراک به خاک سپرده شد و روح بیقرارش در جوار حق تعالی آرام گرفت.
یادش گرامی وراهش پر رهرو
ان شاءالله

  وصیت نامه
در دل نوشته ای که از او به یادگار مانده است این چنین محبوب خود را میخواند:
« بار الها، خدایا، ای پرودگار عالم، ای هستی بخش موجودات و مخلوقات، ای خدای محمد a، ای خدای دوازده پیشوای راستین دین، ای خدای شهیدان، تو را به حق 124هزار فرستاده ات، تو را به حق محمد aو آل محمدb ، تو را به حق شهیدان در راهت، تو را به حق تمامی بندگان پاک و صالحت قسمت می دهم و از تو عاجزانه و ملتمسانه و محتاجانه درخواست می کنم که با آن بخشندگیت و با آن مهربانیت، چنان اراده و ایمان و روحیه ای به من عطا کنی که بتوانم در میدان مبارزه با ظلمت­ها و پلیدهای خودم را بیابم و وقتی خودم را یافتم نفسم را بیابم …»
یادش گرامی وراهش پر رهرو
ان شاءالله


راه های ارتباطی با هیأت رهروان سیدالشهداء g


اراک، خیابان شهید سعید ادبجو، روبروی پمپ بنزین، بن بست شهید محمدی هیأت رهروان سیدالشهداءg

  info@mahfelezekr.ir

  1979 3412 086

  منتظر پیام های شما هستیم.