دومین محفل ماه جمادی الاول


دومین محفل ماه جمادی الاول
1395/11/21

  اعلام برنامه

ساعت 18:05) اقامه نماز جماعت مغرب و عشاء
ساعت18:35) قرائت ” زیارت امیرالمؤمنین ”
ساعت19:10) قرائت بخشی از زندگینامه ” شهید علی قربان اسدی ” و تقدیم ثواب مجلس به روح ایشان
ساعت 19:20) پخش نماهنگ “سرنوشت همراهان پرواز امام خمینی u ” به مدت 8 دقیقه
ساعت 19:29) جمع خوانی دعای وحدت توسط همه حضار به منظور ایجاد وحدت و همدلی و از بین بردن نفاق و تفرقه
ساعت 19:33) پایان مراسم و پذیرایی


   این محفل سخنرانی نداشت!


شهید علی قربان اسدی

  زندگی نامه
شهید علی قربان اسدی
نام پدر: ذبیح الله
تاریخ تولد: ۰۷/۰۶/۱۳۴۳
محل تولد: اراک
نام عملیات: کربلای ۵
تاریخ شهادت: ۲۱/۱۰/۱۳۶۵
محل شهادت: شلمچه
زندگی نامه شهید:
آخرين روزهاي زمستان سال 1381 بود. مطابق تقويم طبيعت، بهار بايد كم كم خودنمايي مي كرد. اما در روستاي آقداش از توابع بخش خنداب كه از همه طرف در محاصره ي كوه ها قرار داشت بهار هنوز فرصت ورود نيافته بود. مردم به جاي خانه تكاني به احترام ايام سوگواري امام حسينg پرچمهاي سياه و سرخ برفراز خانه هايشان آويخته بودند و خود را آماده مي كردند تا به جاي تبريك سال نو با ذكر السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين به استقبال تاسوعا و عاشوراي حسيني بروند.
به همين مناسبت به پيشنهاد معلم انشاي مدرسه قرار بود انشاهايي با موضوع شكوه ايثار بنويسيم و در كلاس بخوانيم. با توجه به توضيحات خانم معلم در مورد معني ايثار و انواع آن تصميم گرفتم زندگي نامه ي عمويم را از زبان مادربزرگم بنويسيم. بنابراين به خانه ي آنها رفتم. اما او در خانه نبود. وقتي از عمه ام سراغ ايشان را گرفتم عمه گفت: او امروز حال و حوصله ي هميشگي را نداشت و با بي ميلي و از روي اجبار كارهايش را انجام مي داد. با اين كه پانزده سال از بيست و يكم دي ماه سال هزاروسيصدوشصت وپنجم مي گذرد ولي گويا مادربزرگ امروز دلتنگ پسرش شده بود. سپس عمه شيشه ي گلابي به دست من داد و از من خواست تا آن را به مادربزرگ كه اين مواقع براي يافتن آرامش به مزارشهداي روستا مي رفت بدهم.
بعد از طي مسيري كوتاه به آنجا رسيدم. فاتحه اي خواندم و به سمت قطعه ي شهدا كه مانند نگين انگشتري در ميان ساير قبور مي درخشيد حركت نمودم. فاتحه اي هم نثار روح آن شهدا خواندم و با دقت به قاب عكس آن ها نگاه كردم. تك تك آن ها گلي از گلستان هاي اين روستا بودند. اما در انتهاي قطعه بوي دو گل كه در كنار هم روييده بودند از همه آشناتر بود. اولين گل شهيد ولي كريمي نام داشت و دومين گل، گل باغ زندگي مادربزرگم شهيد علي قربان اسدي.

حق با عمه بود. مادربزرگ آرامش عجيبي پيدا كرده بود. قاب آلومينيومي بالاي سر مزار عمو حاوي قاب عكس كوچكي از او و قسمت هايي از وصيت نامه اش بود با دقت كه وصيت نامه را نگاه كردم، بخشي از آن توجه مرا به خود جلب كرد: پدر و مادر و تمام افراد خانواده ام هر وقت به فكر من افتاديد به فكر امام حسين g و هفتاده و دو تن از ياران آن امام بزرگوار بيافتيد. به ياد علي اكبر و به ياد طفل شيرخوار علي اصغر بيافتيد. من كه از علي اكبر امام حسين g بالاتر نيستم. صابر باشيد و به خدا توكل كنيد.
هميشه در خط ولايت فقيه باشيد تا لطمه به شما وارد نشود. به يادخدا باشيد. چون قرآن مي فرمايد: الا بذكر الله تطمئن القلوب …
با خود فكركردم كه شايد اين مطالب موجب آرامش مادربزرگ شده است كنار او نشستم. سلام كردم. مثل هميشه با مهرباني پاسخ سلامم را داد. قبل از اين كه بپرسد آنجا چه مي كنم خودم موضوع را برايش توضيح دادم و از او خواستم كه برايم از تولد تا شهادت عمو را تعريف كند كه آن را برايتان بازگو مي كنم.
او گفت: عمو در هفتم شهريور ماه 1343 همزمان با شب نوزدهم ماه مبارك رمضان در آقداش به دنيا آمد. با خود گفتم: شايد به همين خاطر است كه مادربزرگ هميشه مي گويد عمو علي با 3خواهر و 3برادر ديگرش فرق دارد. مادر بزرگ ادامه داد: آن شب را خوب يادم هست. اهالي روستا براي احياء و مراسم شب قدر در مسجد جامع روستا جمع شده بودند. پدر بزرگ، مش ذبيح الله، كه به خاطر وضعيت من نتوانسته بود در مراسم شب قدرشرکت كند كمي ناراحت به نظر مي رسبد. اما از طرف ديگر احساس مسؤوليت و بزرگواري، اين مرد را وادار كرده بود كه او هم مثل من و ديگر اهالي خانه به انتظار تولد عموعلي آرام و قرار نداشته باشد.
آن شب وقتي صداي اولين گريه ي عمويت هم نوا با فرياد ياعلي مردم به آسمان رسيد آرامش دوباره به خانه ي ما بازگشت. همه خوشحال شدند و خدا را شكر كردند.
مادربزرگ گفت كه عمو دوره ي ابتدايي را در همين مدرسه اي كه من الآن درس مي خوانم گذرانده است ولي چون آن موقع در اين جا مدرسه ي راهنمايي نبوده باوجوداين که پدربزرگم دوست داشت در كار كشاورزي كمك حال او باشد با اصرار مادربزرگ و علاقه ي فراوان خود عمو پس از دو سال وقفه، براي ادامه ي تحصيل به روستاي مست سفلي در مجاورت روستاي خودمان رفته و بعد از گذراندن دوره ي راهنمايي جهت ادامه تحصيل به دبيرستان امام باقرgاراک منتقل مي شود. پس از دريافت ديپلم از مدرسه شبانه وليعصرf در مهرماه1365 در مرکز تربيت معلم شهيدباهنراراک در رشته ي ادبيات فارسي قبول شده و به استخدام آموزش و پرورش درمي آيد، در دوران دانشجويي در عمليات بدر نيز شرکت مي کند، زماني که کارورزي تربيت معلم را شروع نموده و شعله هاي تدريس و تعليم و تربيت در وجود او زبانه مي کشيد، عشق به حضور در جبهه او را ديگربار به سوي خود کشاند.
او در زمان تحصيل تابستان ها به آقداش مي آمد و در كارهاي كشاورزي به پدربزرگ كمك مي كرد. او بسيار به نماز اهميت مي داد و اغلب اوقات روزه مي گرفت. به خاطر علاقه ي فراوان به نماز و روزه خواهران و برادرانش را هم به خواندن نماز و روزه گرفتن سفارش كرده است.
از مادربزرگ خواستم تا در مورد اخلاق و رفتار عمو هم برايم صحبت كند. او چنين گفت: عمويت از همان كودكي بسيار مهربان، دلسوز و خوش اخلاق بود. او راه رستگاري را نزديکي به خداوند، احترام به پدر و مادر و خدمت به مردم و دوستي با ولايت مي دانست. همين خصوصيات باعث شده بود كه اهالي روستا هم او را دوست داشته و از او تعريف كنند.
او آدم بسيار خيّري بود. اگر پولي به دست مي آورد آن را صرف انجام كارهاي خير در زمينه هاي مختلف مي كرد. او حتي بعد از شهادت فقط مبلغ 500تومان پول نقد داشت كه طبق سفارش خودش براي تعمير درب مسجد پرداخت كرديم.
مادربزرگ گفت: علي قربان، آقا اميرمؤمنين g را الگوي خود قرار داده بود. او نسبت به خانواده هايي كه بچه هاي يتيم داشتند توجه خاصي داشت. بر سر آن ها دست نوازش مي كشيد و به آن ها كمك هاي مادي و معنوي مي كرد. البته او بيشتر كارهايش را پنهاني انجام مي داد و تنها خبركارهاي او را از دوستان و آشنايان مي شنيديم. هر چند با اين همه…
و مادربزرگ بقيه ي حرفش را خورد و من قسمتي ديگر از وصيت عمو را كه پدرم نيز هميشه بر آن تأكيد مي كرد به خاطر آوردم:
خدايا تو خود گواهي كه من در طول زندگي ام قدمي برنداشتم كه براي رضاي تو باشد و با كوله باري مملو از گناه به درگاه بي زوال تو آمده و از تو عفو طلبيدم.

عمو براي مادربزرگ تعريف كرده بود كه مركز تربيت معلم شهيدباهنر از جمله جاهايي در شهر اراك بوده كه فعاليت هاي مختلف سياسي و مذهبي چه در قبل از جنگ و چه حين جنگ در آن مكان انجام مي شده است و البته بنابرگفته ي پدرم، عموعلي هم از جمله ي كساني بوده كه در اين فعاليت ها به گونه هاي مختلف به طور مؤثر شركت داشته است.
از مادربزرگ در مورد عملياتي كه عمو در آن شركت داشته است سؤال مي كنم. مادربزرگ از قول هم رزمان عمو مي گويد: او در سال62 در عمليات خيبر كه در جزيره ي-مجنون انجام شده، شركت نموده و شجاعت بسياري هم از خود نشان مي دهد اما تركش مي-خورد و مجروح مي شود و مجبور مي شود كه مدتي را دور از جبهه و جنگ بگذراند. اما دوباره طاقت نياورده و بعد از بهبودي به جبهه مي رود و در عمليات بدر شرکت مي کند. او در سال1365 قبل از عمليات کربلاي4 در مقرگردان در نخلستان هاي اطراف دزفول براي خودش قبري کنده بود و شب ها داخل آن مي خوابيد. حتي يک بار از دوستش تقاضا کرده بود سنگها را کامل روي قبر بگذارد تا احساس تنهايي در قبر را درک نمايد. بعد از اين که از قبر بيرون آمده، گفته بود احساس مي کنم ديگر از مرگ نمي ترسم.
مادربزرگ چادرش را روي صورتش کشيد تا من چشمان به باران نشسته اش را نبينم. بغضش را فروبرد و ادامه داد: سرانجام او دو روز بعد از شروع عمليات كربلاي5 در منطقه ي شلمچه در 21ديماه سال65 به شهادت رسيد. جمعي از دوستان هم سنگرش خبر شهادت او را براي ما آوردند و ما طبق سفارش او پيكرش را كنار قبر پسرعمه اش ولي به خاك سپرديم.
يادم مي آيد وقتي كه فهميد ولي مفقودالاثر شده پيغام داده بود كه به خانواده ي ولي بگوييد اگر ولي شما رفت علي بود كه اسلحه ي او را بردارد و راه خونين او را ادامه دهد.
ما مجلس شهادت او را در نهايت سادگي و بدون تشريفات برگزار كرديم چرا كه به قول خودش مي خواست مجلس شهادتش درسي باشد براي ديگران.
سخن به اينجا كه رسيد مرواريدهاي اشك بر صدف چشمان مادربزرگنشست و بغض در گلوي او شكست. بغض گلوي مرا هم گرفته بود. اما براي اين كه دل صبور مادربزرگ را بيش از اين به درد نياورم. بغضم را به زحمت فروبردم و دستم را بر شانه اش نهاده و با خواندن گوشه ي ديگري از وصيت عمو او را دلداري دادم.
شهادت برترين معراج و بالاترين درجه ي كمال انساني است كه براي هر فردي امكان چنين سعادتي نيست.
مادربزرگ با گوشه ي چادرش چشمان خود را پاك كرد. شيشه گلاب را از دست من گرفت و آن را باز كرد و قبر عموعلي و ديگر شهداي آقداش را با گلاب شستشو داد. در حالي كه آهسته مي گفت خدايا پسرم و جميع شهدا را با مولايشان امام حسينg محشور بگردان به سمت خانه حركت كرد.
و من آن لحظه معني واقعي ايثار را بهتر از قبل فهميدم و همان جا با عموعلي و ديگر شهدا پيمان بستم كه تا زنده ام از هرگونه ايثاري كه از دستم برمي آيد دريغ نورزم و راه آنان را ادامه دهم.
از آن پس آيه20 سوره ي توبه كه مقدمه ي وصيت نامه عمو هم بدان مزين شده بود شاهد اين پيمان گشت .
آنان كه ايمان آوردند و از وطن هجرت كردند و در راه خدا با مال و جانشان جهاد كردند آن ها را مقام بلندي است در نزد خدا و آنان رستگاران و سعادتمندان دو عالمند.

  وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
وصیت نامه شهید علی قربان اسدی :
((من المومنین رجال صدقوا ما لما هدواالله علیه فمنهم من قضی نخبه ومنهم من ینظرو ما بولوتبدیلا ))
((بعضی از آن مومنان بزرگ مردانی هستند که به عهد وپیمان که با خدا بستند کاملاً وفا کردند بعضی هم بر آن عهد ایستادگی کردند تا در راه او شهید شدند ))
به نام معبودی که رحمت واسعه اش سراسر عالم وجود او را برگرفته است ، به نام خالقی که رحمان است و رحیم ،جباراست وکریم قهاراست و غفور عزیز است و حکیم علیم است وحلیم است و قوی است ورئوف.
سپاس خدای را که سلاله پاک رسولان را برگزید تا کاروان در ظلمت فرو رفتگان را به سوی نور هدایت کند ورزمندگان در وادی ستم را به سر منزل عدالت رساند ه واین کشتی طوفان زده را به ساحل نجات رهنمون سازد.سپاس پروردگاری ره که با الطاف بی پایان غیبی این امت اسلامی وجامعه مستضعفین را یاری نموده ووعده غلبه به دشمنان خود را داده که (الا انّ حزب الله هم القالبون) وتو ای خدای غفور ومهربان به خون پاک ریخته شد در محراب عبادت علیgدعای لشگریانت را که از عمق جان بر میخیزد لبیک بگو .و با سلام و درود به امام زمانf و نایب بر حقش خمینی کبیر این موسی زمان و این پیر جماران و این یاری دهنده مستضعفان و خوار کننده منافقین و در هم کوبنده کاخ ستمگران و این امید ملت مسلمان که تمام عمرم و پدر و مادرم فدای یک لحظه عمر این رهبر باد.
ودرود به کلیه رزمندگان جبهه های نور علیه ظلمت که با نبرد بی امانشان وبا ایثار پایانشان دشمن شکست خورده صدام کافر را به روز خواری وذلت انداخته اند .رحمت بی پایان نثار روح شهیدان گلگون کفن صدر اسلام تا کنون به خصوص سرور شهیدان حسین ابن علی g عکه برای حفظ دین خدا به پا خواست.وبا ظلم وستم مبارزه کرد وبهترین عزیزان خود مانند عباس وعلی اکبر واصغرشش ماهه را از دست داد وبا خون سرخ خودش اسلام عزیز را زنده کرد.
ومت ملت مسلمان هر چه داریم از این دودمان داریم وانسان باید در راهی سیر کند که سعادتش در آن خط باشد وبه الله سوگند که پیمودن خط خونین ابا عبدالله الحسینg که راه تمامی شهدای انقلاب اسلامی است و جها در راه خدا گذشتن از علائق نفسانی وحسینی وارد شدن وحسینی گونه شدن است وببین کجایی وچه کار میکنی؟ وبه قول علیg می فرماید: «الیوم عمل بلاحساب وغدا حساب بلاعمل» امروز میدان کار وفردا بازار مزد است امروز عمل است بدون حساب وفردا حساب است بدون عمل.
سخنان شهید با پدرومادروخواهران وبرادران :
سلام بر پدرو مادر عزیزم امیدوارم مرا از اینکه به جبهه آمدم ودر راه خدا جهاد کردم وآخر هم شهید راه خدا شدم ناراحت نباشید وافتخار کنید که مرا در راه خدا داده ای پدرومادر عزیزم من از علی اکبر امام حسین g مولای من بالاتر نبودم وجان، من در راه خدا میدهم وبه عشق به حسین g شهادت را در آغوش می گیرم ودر هر کجا که هست به خدمت او میروم پدرومادر عزیزم از اینکه از اینکه چندین سال برای من زحمت کشیده اید ومرا به سن بلوغ رساندید واقعا قدر دانی میکنم وامیدوارم که مرا حلال کنید.
وحال سخنم با برادرانم : برادران عزیزم من به عنوان یک برادر کوچک به شما توصیه می کنم در طی سالیان دراز که با هم بودیم اگراز دست من کار بدی دیده اید طلب بخشش از شما عزیزان می خواهم ومر حلال کنید از من معصیت کار به شما توصیه می کنیم که نمازوروزه خودتان را بخوانید و بگیرید و در زندگیتان ودر تمام اعمال خودتان نظرتان به خداوند قادرومتعال باشد .و در زندگی هیچ وقت از خدا غافل نباشید و حتی نفس کشیدنتان در راه رضای خدا باشد و با ایمانی کامل و قلبی مملو از عشق به خدا لحظه ای از خودتان غافل نباشید و به یاد خدا و به یاری او در زیر پرچم «لا اله الا الله »و با پیروی از امام و روحانیت زندگی خود را سپری کند.
و حال سخنم با خواهرانم : خواهرم حجاب تو سنگراست باید حجابت را حفظ کنی و از خواهرانم می خواهم که اگر از دست من بدی دیده اید مر ببخشند و مرا حلال کنند و خواهران عزیزم تو الآن در مکتبی زندگی میکنی که مکتب حضرت فاطمه زهراB است وشما باید از خاندان عصمت درس بگیرید و زینب وار زندگی کنید و از پدرو مادرم می خواهم که برادران کوچکم را به نمار خواندن و آشنایی با دستورات دین مبین اسلام آشنا کند .پدر و مادر مهربانم برای من گریه نکنید و افتخار کنید که من حقیر را در راه خدا و در خط سرخ سیدالشهداء هدیه کردید .که باعث سرافرازی شماست.
پدر جان آن ایامی که در مکتب درس می خواندم در حدود 12تومان شاه رضا پسر میرزا حاجی صفر ازمن می خواهد و آن هم پول کتاب است و حدود 25 ریال الی 50تومان مسعود مشهدی محمد آقا از من می خواهد آن هم پول ماشین است پدرجان حتما این پولها را بدهید مبلغ 30تومان قربانعلی مرادعلی از من می خواهد پول شیشه است .پدر جان مبلغ 200تومان در راه من به فقرا بدهید .تا جائی که امکان دارد برای من نمازبخوانید و روزه بگیرید ،ان شاءالله. پدر جان نماز شب یادتان نرود.
پدرومادر عزیز وگرامی ام اگر من شهید شدم و جسدم را به ده آوردند جسد مرا در گلزار شهدای آقداش یعنی در زادگاهم به خاک بسپارید و اگر مفقود شدم حتی الامکان به سپاه مراجعه فرماید چون من برای خدا جهاد کردم و در راه خدا جان باختم.
و ازمادر پیرم می خواهم که برای من قرآن بخواند .پدرجان من از تو می خواهم که از دوستان و آشنایان برای من حلال خواهی کنی و از آنهاطلب بخشش کنی.
پدرم ، استادم، قربان تو وکارهای خیرت ازشما نیز بسی خجلم که همین مرا از کلام باز می دارد ولی چند کلامی بگویم ، عزیزم مبادا به خود ببالی که می دانم این طور نیست که پسر من شهید شد. این افتخاری بود که خدا نصیب شما کرد فقط هر روز از خدا بخواهید که این اسماعیل را به قربانی از شما قبول بفرماید پدزجان شب های چهارشنبه دعای توسل وشبهای جمعه دعای کمیل بخوانید.
توصیه به خواهران وبرادرانم : صبر کنید و از این آزمایش الهی سرافراز بیرون آئید و مبادا شما را که به جای اینکه مرحم زخم دل من باشید خود استخوانی باشید و با آه وناله خود ما را در اینجا هم برنجانید و بر بالای خانمان پرچم سبزوسرخ برافرازید تا مبادا کرکسان گرسنه طعمه خوبی بیابند و در عزای شما سخت شادی کنند.
مادر قربان شما که هیچ کس جز شما بعد از خدا و مولایش ائمه اش و امام عزیز گردنم حق ندارد.
و لا تحسبن الذین قتلوافی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون گمان نکنید آنهایی که در راه خدا کشته شده اند مردگانند بلکه زنده اند و در نزد خدای خودشان روزی می خورند.
و درآخر چند تا دعا :بارالها وجود مبارک و با برکت حجة ابن الحسن العسگری را در پناه خود حفظ و ما را از منتظران واقعی آن منتظر قرار بده.
پروردگارا وجود با برکت بزرگ انقلاب محور وحدت امت مستضعف مسلمان این حبل الله متین و صراط المستقیم را از جمیع بلیات تا فرج مهدی محافظت بفرما.
و در آخد دعای همیشگی :خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار
پیراهن مرا به در خانه بیاورید تا خلق نگویند که فلانی پسرش نیست. التماس دعا.والسلام علی المنتبع الهدی .
علی قربان اسدی


عکس هایی از محفل

راه های ارتباطی با هیأت رهروان سیدالشهداء g


اراک، خیابان شهید سعید ادبجو، روبروی پمپ بنزین، بن بست شهید محمدی هیأت رهروان سیدالشهداءg

  info@mahfelezekr.ir

  1979 3412 086

  منتظر پیام های شما هستیم.